على اكبر دهخدا

636

امثال و حكم ( فارسى )

چو پرخاش بينى تحمل بيار * كه سهلى ببندد در كارزار . سعدى . نظير : لطافت كن آنجا كه بينى ستيز * نبرد قز نرمرا تيغ تيز . سعدى . رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود . چو پرسند پرسندگان از هنر * نشايد كه پاسخ‌دهى از گهر . فردوسى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود . چو پروانه خود را زند بر چراغ * نميرد چراغ او بميرد بداغ . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود . چو پروردگارش چنين آفريد * نيابى تو بر بند يزدان كليد « 1 » ( ز بد اصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن . . . ) فردوسى . چو پرهيزكارى كند شهريار * برآسايد از كينه و كارزار . فردوسى . چو پژمرده شد روى رنگين تو * نگردد كسى گرد بالين تو . فردوسى . رجوع به : اين دغل دوستان . . . ، شود . چو پشت آينه باشد مكدر * نمايد روى شخص از روى ديگر . شبسترى . چو پوست رو به بينى بخان واتگران * بدان كه تهمت او دنبه‌اى بسر كار است . ( كذا ) « 2 » رودكى . شايد از قبيل دم روباه و بال روباه است باشد . چو پوليست زى آن جهان اين جهان * بر او عبره ما را و ما كاروان چو از بهرت آن كوشد آباد داشت * بديگر كس آباد بايد گذاشت . اسدى

--> ( 1 ) در اوقاتى كه مشغول خواندن شاهنامه براى استخراج قسمت مثلى بودم گمان ميكنم در ثلث آخر كتاب متوجه اين معنى شدم كه بعض اشعار هجو سلطان محمود را در ضمن مطالعه متفرق ديده‌ام اگر در حافظهء من قصورى نباشد از جمله اشعار همين شعر چو پروردگارش چنان آفريد . . . بود و ازاين‌رو احتمال مىدهم كه تمام يا اكثر اشعار مزبور در متن شاهنامه باشد ولى چون براى اين مقصود ميسور نبود دوباره شاهنامه را بخوانم اين است كه از برادرزاده‌هاى جوان ايرانى خود تمنا ميكنم كه اگر وقتى بمطالعه تمام كتاب شاهنامه پرداختند اين معنى را در نظر بگيرند چه اگر تمام يا اكثر اشعار هجونامه بدين ترتيب پيدا شود شايد روشنائى ضعيف ديگرى بتاريخ زنده‌كنندهء زبان و تاريخ ايران بتابد . ( 2 ) چنان كه مشهود است اين شعر رودكى يا حاوى مثلى است و يا خود مثلى تواند بود . و آن را از ديوان رودكى فراهم كردهء آقاى نفيسى نقل كرده‌ام . و كلمه بسر كار است نسخهء بدلى نيز دارد كه از فرهنگ اسدى خطى نقل كرده‌اند كه « به صد كار » باشد . شايد پس از اين اين بيت در جاى ديگر يافت شده و تصحيح شود .